خرید بک لینک
چند وختیه که ترجیح میدم زیر پتو بلرزم اما گرمای بخاری(چه خونه و چه ماشین) بهم نخوره،نمیدونم چرا گرمای بخاری خلقمو تنگ میکنه برا همین اکثر اوقات بخاری اتاقم خاموشه و زیرپتو مچاله م الان ساعت چار و نیم صبه و خابم نمیبره داشتم نت گردی میکردم که بدلیل چایی های مکرر جیشم گرف،پاشدم برم جیش،که انگار صدای باز کردن در توالت باعث شد پدرجان بیدار بشه وختی اومدم بیرون دیدم بابا تو جاش نیست و وقتی داشتم میرفتم بخابم جلو در اتاق به هم برخوردیم اومده بود بخاری اتاقمو روشن کرده بود رفته بود اصن اشک تو چشام حلقه زده،تا حالا موردی گزارش نشده بود ک باباها کولر و بخاری رو روشن کنن،همیشه خاموش میکردن،جای نگرانی نیس؟ +میگن یساله شدیم،یسااااله اینجا چرت و پرت مینویسم،واقن خجالت نمیکشین میاین یواشکی میخونین درمیرین؟از این ریش سفیدم خجالت بکشین دیگه

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 7:26

تو اتاق مدیر گروه خنگولمون نشسته بودیم که تداخلایی که تو درسای ارائه داده ش بود رو درستشون کنه یه دانشجوی کارشناسی پسر ازین قرتی قلمدونا که زلفا رو تاب میدن وکالج بدون جوراب میپوشن اومد تو اتاق گف ترم آخرمه برام پیش نیاز هم نیازا رو تیک بزنید بتونم همه رو بردارم،تیک رو براش زد ولی همچنان نمیرفت ومیگف تیک تمام تداخلای کلاسی و امتحانی رو برام بزنین که دیگه سیستم ارور نده بتونم انتخاب واحد کنم که زانوهام ساب رفت انقد این پله هارو بالا پایین شدم(اتاق مدیر گروه طبقه سومه-بدون اسانسور) استاد سرشو آورد بالا یه نگاهی بهش کرد،گف چن سالته؟ پسره گف ۲۲-۲۳ اینا ازش پرسید زن داری؟ گف نه! یه نگاه دیگه ای به سرتاپاش کرد گف بت زن میدن؟ پسره هیچی نگف دوباره گف نمیدن؟؟معدلت چنده؟ پسره گف بالای ۱۷ استاد گف خب خوبه، من دخترخاله زیاد دارمااااا ما وتمام حاضران در اتاق گروه آموزشی :|||| +پسره مث اینکه با همین مدیرگروه یه درس داشته ک بش ۱۵ داده بود و داشت چونه میزد که نمره هام همشون بالاس،کم دادی نمره بهم بعد ازینکه استاد دخترخاله هاشو تارف کرد به پسره میگم وختشه اون پنج نمره رو بگیریااااا +خیر سرمون کلی پسرعمه ی استاد دانشگاه و شوهرعمه ی مدیرگروه داریماااا،به هیچ دردی نخوردن آخرشم خودمون مهربان طفلی رو تور کردیم دس تنها...هیییییی

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 7:26

شوهرعمه جان که خیلی اهل سفرن،به مهربان میگن بیا و بگو ما کی بیایم شهرتون(شهر محل کارش)؟

مهربان میگه وسط هفته هرموقه دوس دارین من درخدمتم

شوهرعمه میگه نه دیگه وسط هفته که نمیشه،آخر هفته

مهربان میگه خب آخه آخر هفته که من میام

شوهرعمه میگه خب یه هفته نیا

مهربان یکم فک میکنه و میگه اگه قول میدین خانوممو هم بیارین با خودتون،اخر هفته بیاین،وگرنه که من آخر هفته باید بیام ببینمش


هشتگ ذوقمرگ

هشتگ خرکیف

هشتگ ❤



برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 18:47

زودتر از همکلاسیم رسیده بودم سر کلاس البته کلاس که نه،چون تعدادمون کمه کلاسمون تو دفتر استاد برگزار میشه استاد یه مرد جوون سی ساله س که برخلاف تعریفایی که از سخت گیریاش میکنن،آدم خوبی بنظر میاد. داره چک میکنه که این جلسه باید چی تدریس کنه،ازم میپرسه فلان مبحثو بهتون درس دادم؟من؟من هیچ!من نگاه! گفتم والا مطمئن نیستم،پاورپوینتشو باز کنین بهتون میگم. پاورپوینتشو باز کرد،گفتم اهان نه اسلاید بنفش درس ندادین تاحالا چند لحظه تو شوک به مانیتور خیره بود و بعدش ناامیدانه نگام کرد و گف بازم خداروشکر که از تدریس من،رنگ اسلایدا یادتون مونده :|

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

طبق دستور استاد،یه کتاب دویست سیصد صفه ای رو برده بودم انتشارات که فتو بگیرم بعنوان جزوه منبع امتحان ترم :|

تو انتشارت یه پسر جوون هیجده نوزده ساله شایدم کمتر بود که تازه سیبیل دراورده بود و خیلی بانمک بود

کتاب دادم دسش،گفتم فتومیخام ازش

گف کجاهاشو؟جاهای مدنظر رو از رو فهرست بهش توضیح دادم،با چشای گرد گف اوووووه ینی دوییییست صفه؟گفتم اره

یکم نگام کرد بعد ناامیدانه گف آخه درسم نمیخونین شما که!!!

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفلِ دوان در پی گنجشکِ پریده...

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

همیشه قبل از من میخابه و همیشه قبل از من بیدار میشه

بعد از ناهار بود که واسه یه چرت خابیدن رفتیم بالا

خزیدم کنارش زیرپتو و لای بازوهاش،صدای نفساش سنگین شدن که فهمیدم خابش برده

همینجوری که فکرم مشغول بود اروم اروم چشمام گرم شدن و منم خابم برد

حسابی خاب بودم که انگشتاشو لای موهای شقیقم حس کردم

داشت نوازش میکرد موهامو

بعد اینهمه فاصله،چقد دلم میخاست تموم نشه اون لحظه،چقد دلم میخاست میشد تافت زد به اون لحظه ها...

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

نوشته بود : تو رابطه تا جایی خوش میگذره که زیاد دوستش نداشته باشی

زیاد که دوستش داشته باشی همه چی عوض میشه


برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

خب راستشو بخاین من چایی ریختن واسه مهمونو بلد نیستم،کلن با چایی ریختن و مدیریت چایی مشکل دارم نمیتونم منیج کنم چایی و ابجوش رو،یه موقه این کم میاد یه موقه اون برا همین تو هیچمهمونیی چایی ریختنو به عهده نمیگیرم،چایی بردن رو هم همینطور تو کل پروسه ی خاستگاری-نامزدی مون هم،روال اینجوری بود ک من از قبل به مامان میسپردم که چایی ببر بعد منو صدا کن،به مهربان هم توضیح داده بودم ک چایی ریختن بلد نیستمو نخاهم اورد و هرچیم با تعجب میپرسید ینی چی؟چجوری چایی ریختن بلد نیستی؟مگه چاییم بلد بودن میخاد؟میگفتم بله بلدی میخادو بلد نیستم یکی دو هفته بعد عقدمون بود ک با زنداییام و بابابزرگم اینا،تو خونه بابابزرگم بودیم بابابزرگم گف برو یه چایی بذار(چون مهربان هم بود ینی منظورش این بود پذیرایی کنید و متاسفانه به من!!! چایی رو سپرد) من یه روسری ازین روسری بزرگا سرم بود ک پاییناش ریشه داشت خونه بابابزرگ هم چیزی بنام سماور و چایی ساز نداره،باید با قوری کتری کار کرد خلاصه ما بسم ا... گویان رفتیم اشپزخونه و فندک زدیمو گازو روشن کردیمو چایی دم کردیم و با دعا و ثنا ریختیم و بردیم همینجور من سینی چایی دستم بود و رفتم سمت بابابزرگم،بابابزرگمم منو پاس داد سمت مهربان که اول به مهمون تارف کن و اینا یهو دیدم مهربان با وحشت پاشد اومد سمتم و روسریمو از سرم کشید گوشه ی روسریم که انداخته بودمش رو شونم،معلوم نیست کِی،گر

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

خب دیگه تلگرامم فیلتر شد

بیاین اینجا با دود مسیج بدیم به هم


+حالا به چه بهونه ای درس نخونم؟:(((

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

دیگه داره باورم میشه نمیخای منو منی که چار پنج ساعت زمان لازم دارم واسه رسیدن بت منی که سالی سه چار بار میومدم پیشت... کی باورش میشه الان یسالونیمه ندیدمت؟ من دلم تنگ شده ها نمیخای اشتی کنی باهام؟ اینقده قهری که به هر دری میزنم روم میبندیش؟ ضامن آهو نبودی مگه؟امام رئوف نبودی مگه؟شما و قهر؟من کوچیکم شما که بزرگی،در شان شما نیس خودتو با منِ حقیر بگیری که میدونی چقد دلم زار زدن تو صحن سقاخونه میخاد؟میدونی غم عالم نشسته وسط قلبم اینروزا؟ میخای باورم شه قهری باهام؟ نکن دیگه اگه میخونی اینجارو،من دلم تنگته،این یه منت کشیه،لطفا آشتی کن،لطفا بطلب.خب؟توروخدا

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

درگیریم حسابی قراره خونه بخریم،یه خونه نقلی که اول زندگی از اثاثکشی خلاصمون کنه کل آخرهفته ها ک مهربان اینجاست به خونه دیدن و املاک رفتن میگذره جمعه م بعد کلی دویدن از صب تو کوچه پس کوچه های شهر و خونه دیدن غروب شده بود و از تایم همیشگی رفتن مهربان به شهر محل کارش گذشته بود جفتمون تو فکر بودیمو به موردایی ک دیده بودیم فک میکردیمو بحث میکردیم راجبشون اومدیم خونه و نشستیم پیش مامان بابام و مورداییکه دیده بودیم رو یکی یکی تعریف کردیم واسشون چایی خوردیم،مهربان هی به ساعت نگاه میکرد و هی دلش نمیشد پاشه بره با حسرت گف اه اصن حس رفتن نیست مامانم خندید،بهش گف تا حالا شده حس اومدن هم نباشه؟؟ +دو سه روز دیگه میشه چهارماه که عقد کردیم،تموم آخرهفته ها رو حتا اگه سنگ از آسمون میباریده،مهربان خودشو رسونده و اومده،حتا شده که ساعت کاریش در طول هفته رو اضافه کرده که آخر هفته ش آزاد باشه با وجودیکه سیصد کیلومتر راهه و یه جاده ی شدیدا حوصله سر بر،ولی مهربان من هرجور شده میاد،همه میگن وای چقد حوصله داره که واسه ۲۴ ساعت اونهمه راهو میکوبه میاد،ولی هیشکی نمیدونه نمیفهمه همون ۲۴ ساعت تموم امید ماست واسه شیش تا ۲۴ ساعتی که بدون هم میگذرونیم +آهنگ عشق تو از امیرعباس گلاب رو حتمن گوش بدید

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:45

طلا خریدم

لباس نخریدم

پریودهای شدید تجربه کردم

عروسی رفتم و رقصیدم

عروسی رفتم و نرقصیدم

و در پایان تلاش کردم درس بخونم اما موفقیت امیز نبود

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 10:26

انصافا سه چار ساعت دیگه عیده یا دارین مسخره بازی درمیارین؟

چرا اینجوریه اخه؟تا این حد؟

برچسب: نویسنده: مریم رحیمی تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 17:34

صفحه بندی